
تبعید حامد و احمد و غم بچه های 350
در خبرها خواندم که حامد روحی نژاد و احمد کریمی دو تن از ندانیان بند 350 اوین را به زندان های زنجان و گنبدکاووس تبعید کردند.تلفن های بند هنوز قطع است اما من می توانم تصور کنم الان بهمن و بقیه زندانی های این بند چه حسی دارند ،می دانم که چقدر غمگین اند. بهمن قبلا تعریف کرده بود وقتی حسن طرلانی را بردند چقدر همه غمگین شده بودند.همین طور وقتی دوستانشان از جمله مسعود و احمد و بقیه را به رجایی شهر بردند و بعدها هم فرزاد مددزاده.
وقتی حسن را به زندان کرمان برده بودند ،با وجود همه اختلافات عقیدتی و سیاسی بسیاری از بچه های بند با او ، تا روزها فضای بند خیلی بهت زده و پر ازغم بوده .حالا آن وقت بچه ها زمان کمتری با حسن بودند.اما اغلب زندانی های بند 350 بویژه زندانیان حوادث پس از انتخابات زمان زیادی را با حامد و احمد گذارنده اند و حتما این روزها باید برایشان سخت تر باشد.
نمی دانم ،خانواده احمد کریمی و حامد روحی نژاد الان چه حالی دارند.مادر احمد آخرین بار به من گفت که اگر پسرم را به زندان گنبد ببرند ،من می میرم.
و حامد که بیماری ام اس دارد ،چقدر برای خانواده و خودش باید انتقال به زندان زنجان سخت باشد.
نوشته شده در
5 شهریور 1389 |
بدون
نظر
تازه ترین خبرها از زندانی های اعتصاب کننده اوین
بالاخره توانستم بعد از یک ماه بی خبری از بهمن از طریق یکی از دوستان که تازگی ها اززندان آزاد شده است خبرهای مربوط به بهمن و سایر اعتصاب کنندگان را از منبعی بی واسطه تر و کاملا موثق بشنوم.
این زندانی تازه آزاد شده ،به من گفته است :«همه اعتصاب کنندگان وقتی به بند 350 بازگشتند روحیه شان فوق العاده خوب بوده گرچه از نظر جسمی ضعیف شده بودند .در میان اعتصاب کنندگان بهمن (احمدی امویی ) ،عبدالله مومنی و کیوان صمیمی که دیرتر از بقیه به بند عمومی بازگردانده شدند ، از بقیه بیشتر لاغر و ضعیف شده بودند اما به همان نسبت هم روحیه شان قوی تر بوده است.کیوان صمیمی تا لحظه ورود به بند عمومی اعتصاب غذایش را نشکسته بوده و دوستانش در بند 350 برایش یک لیوان شیر اوردند تا لبی تر کند و اعتصابش را بشکند .وقتی اعتصاب کننده ها وارد بند عمومی شده اند ،هم بندی هایشان در 350 می خواهند خبرهای این مدت را به آنها بدهند از جمله خبر بازتاب اعتصابشان در جامعه و پیام های رهبران و دیگر همراهان جنبش سبز را که زندانی های تازه از انفرادی بازگشته به آنها می گویند که بابا !کجای کارید همه خبرها را داریم و به خاطر همین پیام ها هم بود که اعتصاب را شکسته ایم.»
یکی از حاضران که گفته های این عزیز تازه آزاده شده را می شنید ،از او پرسید :«اولا شما در بند عمومی چطور خبرها را می گرفتید ،ثانیا آنها در بند انفرادی چطور از خبرها مطلع شده بودند؟»
که ایشان با خنده ای گفت :« یعنی انتظار دارید که چگونگی اش را به شما بگویم؟!بهتر است امنیت این راهها را برای زندانی ها حفظ کنیم .»
از نارسایی ها بند 350 که پرسیدم ،گفت :
اینها مهم نیست ،مهم این است که همه زندانی ها روحیه شان خوب است ،آن هم خیلی خوب .
دو باره پرسیدم :واقعا همه زندانی های سیاسی با روحیه هستند؟
گفت :روحیه ها عالی است ،عالی
و چون به صداقت این دوست عزیز ایمان دارم حالا من هم شکی ندارم که همه زندانی های عزیز ما روحیه شان خوب و قوی است و به این خاطر امروز خیلی خوشحالم .
نوشته شده در
31 مرداد 1389 |
2
نظر
نامه بهمن از اوین به مناسبت 28 مرداد ،سالگرد کودتا و یک روز تولد
بهمن ،چند روز قبل از اینکه به انفرادی منتقل شود در نامه ای که از داخل زندان به بیرون فرستاد،تولدم را تبریک گفت . این دومین سالروز تولدم بدون بهمن است .سال پیش شیوا برایم در سلول کوچکمان تولدگرفت و امسال بهمن با ارسال نامه ای از داخل اوین این روز را به من تبریک گفت.البته دهها دوست دیده و نادیده در ایران و خارج با ارسال پیام های مهربانانه شان ،سعی کردند جای خالی بهمن را برایم پر کنند ،از مهربانی همه شان متشکرم که هیچ وقت من را تنها نمی گذارند.
نامه بهمن به مناسبت روز تولدم
28 مرداد تا 13 سال پیش برای من تنها در این چند جمله خلاصه می شد :آمریکایی ها آرزوهای ما را بر باد دادند و دمکرات ترین دولت تاریخ ایران را سرنگون کردند.شعبان بی مخ خیلی ها را از کوچه پس کوچه های تهران دورخود جمع کرد و با فریادهای جاویدشاه و با کمک نیروهای خارجی و نظامی داخلی کودتا پیروز و مصدق سرنگون شد.
اما از هفدهم بهمن ماه 1376 که تو را در پاگردپله های روزنامه همشهری دیدم چیزهای دیگری هم به خاطرات من از 28 مرداد اضافه شد.
تو از اینکه در چنین روزی متولد شده ای که یاد آور طعم تلخ ناکامی و شکست یک ملت است ،احساس خوبی نداری شاید دلت می خواست در روز دیگری متولد می شدی .
اما عزیزم!شاید ژیلای هر روز دیگر با ژیلای 28 مرداد فرق می کرد.
در لحظه لحظه های زندگی رازهایی نهفته است که حتی نابغه ترین آدم ها از آن سر در نمی آورند.
چهارشنبه روزی در 28 مردادماه سال پیش در سلول انفرادی ام باز شد.دو بازجوی وزارت اطلاعات بودند که بستنی سنتی و فالوده شیرازی را با قاشق های پلاستیکی یکبار مصرف می خوردند،بوی آبلیموی تازه اضافه شده به فالوده را به خوبی حس می کردم.با خنده به من گفتند:
با خانواده تماس بگیر که برای ژیلا وثیقه بیاورند.ژیلا را با تاکید خاصی گفتند.
عزیزم!همه تو را ژیلا صدا می کنند.غریبه ،آشنا ،دوست و همکار و حتی بازجوهای وزارت اطلاعات.
قرار بود همان شب با وثیقه 200 میلون تومانی آزاد شوی .
شب چهارشنبه 28 مرداد 1388 ،بازهم صدای کودتا توی گوشم پیچید :مرگ بر مصدق ، جاوید شاه.
دو ماهی بود که توی زندان بودم و آن شب خاطراتم را در گوشه سلول انفرادی مرور می کردم :تو دلت نمی خواست چنین روزی را به عنوان روز تولدت جشن بگیریم.می گفتی مگر می شود در چنین روزی که آرزوهای ملتی بر باد رفته و سیاه بخت شد ،جشن گرفت؟
در همه سالهای گذشته برخی از شب های 28 مرداد را با اصرار من به رستورانی می رفیتم ،گاهی همان جا غذایی می خوردیم و گاهی غذا را می خریدیم و به خانه می بردیم و تو در راه اولین بچه خیابانی را که می دیدی غذایت را به او می دادی.
شنیده ام این روزها تعداد بچه ها و جوانانی که سرچهارراه ها فال حافظ ،گل یا دستمال کاغذی می فروشند ،خیلی بیشتر شده است.یادم هست بچه های کار که می خواستند چیزی به ما بفروشند ،به من می گفتی بی تفاوت از کنارشان رد نشویم ،هرکدام از اینها می توانستند امیرمهدی ما باشند.
مهم نبود که نیاز داشتی یا نداشتی اما از آنها خریدمی کردی :گل ،دستمال کاغذی و پاکت های فال.
صندلی عقب ماشین پر از دستمال و شاخه های گل و برگه های فال می شد.
برگه های فال را در حالی که رانندگی می کردم ،می خواندی:
ای صاحب فال !کاری را شروع کرده ای که در آن برایت خیر است
چیزی را که برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند.
بدان و آگاه باش !در این دنیا هیچ چیز پایدار نیست و هیچ کس را پیدا نمی کنی که از همه چیز راضی باشد.
یکبار از من پرسیدی بهمن !اگر بخواهی چیزی در باره من بنویسی ،چه خواهی نوشت؟
و من در بند 350 اوین به این سوالت فکر می کنم که اگر قرار باشد چیزی در باره ات بنویسم ،چه می نویسم.
در کار خیلی جدی هستی و برایت فرق نمی کند که خواهر ،همسر ،دوست یا غریبه همکارت باشد.همه باید در کار جدی و سخت کوش و منظم باشند.کار با نقص پذیرفته نیست .آدم بی توجه و غیردقیق اعصابت را خرد می کند.اینکه روزنامه نگار حضور ذهن و ذهن پرسشگر نداشته باشد تو را به هم می ریزد.
به یاد می آورم که در عراق و افغانستان تشویقم می کردی که از زمانی که در اختیار داریم حداکثر استفاده را بکنیم و حداکثر گزارش ها را تهیه کنیم.هر روز ازساعت هفت صبح تا 12 شب یکسره از این طرف به آن طرف می رفتی ،قرار پشت قرار ،مصاحبه پشت مصاحبه و بازدید پشت بازدید .
من از خودم می پرسیدم مگر ژیلای 48 کیلویی چقدر توان و انرژی دارد .؟
تو تنها اینها که گفتم نیستی .زندگی مجموعه ای از اتفاقات غیرقابل پیش بینی است و در سر هر پیچ و خمی می تواند سرنوشت را تغییر دهد.تو بزرگترین اتفاق زندگی من هستی .
تولدت مبارک ژیلای عزیز
مردادماه 1389
زندان اوین -بند 350
نوشته شده در
28 مرداد 1389 |
9
نظر
یاد بازجوی پارسال بخیر
یاد بازجوی پارسال من و بهمن به خیر که معمولا دو-سه هفته پشت سرهم ممنوع ملاقات می کرد و یک تنفسی می داد و اگر می خواست ادامه بدهد می گذاشت زندانی و خانواده اش این وسط یک تنفسی بکشند.
حالا بعد از یکسال که از آن موقع گذشته ، مسوولان بند 350 چهار هفته است که اجازه ندادند با بهمن ملاقات کنم .بقیه خانواده های آن پانزده زندانی معترض و اعتصاب کننده نیز نتونستند امروز ملاقات کنند.
سال به سال باید بگوییم دریغ از پارسال !راستی آقای بازجوی پارسال الان کجاست و چه می کند؟ پارسال همین موقع ها روزی هفت -هشت ساعت از من بازجویی می کرد و بدون اغراق گاهی بیشتر.
خاطره خوب هم ازش دارم :بهمن در انفرادی بود .من در یک سلول دونفره با شیوا نظرآهاری بودم و هر دوهفته یکبار اجازه خرید داشتیم و توانسته بودیم که کمی لیمو ترش ،خرما و آلو بخریم .موقعی که برای بازجویی می رفتم چند تا لیمو و خرما و آلو برداشتم و با خودم بردم .
بازجو وقتی من را با نایلونی دردست دید،گفت اینها دیگه چیه؟
گفتم :برای بهمن آوردم
گفت :نمی شه
گفتم :چرا؟
گفت : نمی شه دیگه .تازه او هر روز روزه می گیره ،باور کن
گفتم :خب !افطار که شد می خوره.تازه چون می دونستم روزه است برایش خرما و لیمو آوردم .برای روزه دار خوبه.
دوباره گفت :نمی شه .خودت بخور!
گفتم :اما اگر بگذارید که اینها را بهش بدهم خیلی ممنون می شوم
جواب نداد و بی اعتنا رفت.
دو -سه ساعت بعد بازجو همراه بهمن آمد و گفت :
آوردمش که خوردنی ها را بهش بدهی.
بعد هم رو به بهمن گفت :
خانمت خیلی دوستت داره
نزدیک بود از خوشحالی بال در بیاروم که می توانم چند تا خرما ولیمو و البته دو تا آلو توی دست بهمن بگذارم.
از بازجو خیلی تشکر کردم .بازجوها هم گاهی می توانند کارهای خوب بکنند،باور کنید.
وقتی تشکر کردم ،گفت :وقتی از اینجا رفتی این چیزها را که نمی نویسی ،به جایش فقط بد می نویسی
جواب دادم :فرق ما با با شما اتفاقا در همین است که شما ما را یکسره بدی می بنید اما ما هم خوبی های شما را می بینیم هم بدی هایتان .یعنی مثل شما مطلق گرا نیستیم.
آقای بازجو !حالا دیدی از خوبی ات نوشتم
نوشته شده در
25 مرداد 1389 |
4
نظر
به یاد آن هفده زندانی در تنهایی بی انتهای انفرادی
بهمن !بیست روز گذشت و تو هنوز در انفرادی هستی .البته این عدد دیگر زیاد نیست برای من و برای تو !برای تو که سال پیش ،همین موقع ها، سه ماه تابستان را در سلول انفرادی گذرانده ای .برای تو که وقتی بعد از مدتها تو را دیدم هیچ شکایتی از انفرادی نکردی و به جایش از تجربه های ناب انفرادی برایم تعریف کردی.
گویی هرگز نمی توانستی تنهایی بی انتهای انفرادی را در هیچ جای دیگر جهان تجربه کنی.می گویی همه زندگی ات را بارها و بارها در تاریکی سلول انفرادی مرور کرده ای و حالا احساس سبکی بیشتر می کنی .می گویی در همین بازخوانی زندگی ات بوده که به این نتیجه رسیده ای که باید پس از این مهربان تر باشی ،که صبورتر و متحمل تر باشی و مهم ترین تصمیم ات این است که پس از آزادی به سراغ کسانی بروی که شاید روزی به دلیلی هرچند کوچک از تو رنجیده باشند .که می خواهی مخالفانت را بیشتر از سابق دوست داشته باشی .این حرفها را تویی می زنی که در نزد دوستان و همکاران و خانواده ات به صبوری معروف هستی .
و حالا چرا باید برای تو تحمل 20 روز انفرادی سخت باشد .مطمئن هستم باردیگر که ببینمت با آرامش زیاد از انفرادی برایم می گویی .می دانم که می گویی بعد از مدتها به این تنهایی احتیاج داشتی . می دانم آخرش بغض خواهی کرد و خواهی گفت تنها مشکلم این بود که دلم برای تو تنگ شده بود.
و من مثل همیشه به تو خواهم گفت :احساساتی نشو !
بهمن عزیزم ،سال پیش درست در همین روزها تو و بسیاری از بهترین دوستانت در سلول انفرادی بودید .بعدها فهمیدم که تو و اغلب زندانیان حوادث پس از انتخابات همه روزهای انفرادی را که گاه سه یا چهار ماه می کشید روزه گرفته اید .شنیدم بازجوها تعجب می کردند که این همه روزهای طولانی و بلند تابستان را ،آن هم در سلول های کوچک و گرم در حالی که حتی دریچه کوچکش نیز بسته بود ،روزه می گیرید.
می دانم قوی هستی ،اما نمیتوانم نگرانت نباشم .می دانم دوهفته لب بر آب و غذا بسته بودی و حالا تو چه وضعی داری ،بعد از یک اعتصاب غذای دو هفته ای ،آن هم با غذاهای بد زندان !
دیروز کسی در وبلاگش برای تو و همه یارانت در انفرادی نوشته بود:
هر جا چراغى روشنه، از ترس تنها بودنه – دليرانمان درانفرادی تنهايند،چراغى برافروزيم
اسيران دربند ما، آن شانزده دلير وطن، بيست روز است كه گم شده اند. عيانند، فرياد ميزنند، اما نه مي بينيم آنان را و نه مي شنويم از ايشان.
چراغي بايد افروخت. .. چراغي بايد افروخت و به دنبال گم گشته بايد رفت .
و پیشنهاد داده بود به یاد همه شما که درتنهایی انفرادی های 240 هستید ،چراغی برافروزیم.
اسامی آن هفده نفر
علی مليحی فعال دانشجويی و عضو ادوار تحکيم وحدت، بهمن احمدی امويی روزنامهنگار، حسين نورانی نژاد روزنامه نگار و عضو جبهه مشارکت، عبدالله مومنی فعال دانشجويی و سخنگوی ادوار تحکيم وحدت، علی پرويز فعال دانشجويی، حميدرضا محمدی فعال سياسی، جعفراقدامی فعال مدنی،ضيا نبوی دانشجوی محروم از تحصيل، ابراهيم بابايی فعال مدنی، کوهيار گودرزی فعال حقوق بشر، مجيد دری فعال دانشجويی، مجيد توکلی فعال دانشجويی، کيوان صميمی روزنامهنگار، غلامحسين عرشی و محمد حسين سهرابیراد زندانيانی هستند که پس از دو هفته اعتصاب غذا همچنان در انفرادی به سر می برند.
نکته : طبق آخرین خبرهای رسانه های سبز کیوان صمیمی هنوز در اعتصاب غذاست.
علاوه بر این شانزده نفر ، گفته می شود رضا ملک یکی دیگر از زندانی های بند 350 نیز در انفرادی به سر می برد.
نوشته شده در
23 مرداد 1389 |
بدون
نظر
طاقت نداشتیم سلامت اعتصاب کنندگان بیش از این به خطر بیفتد
شنیدم که برخی از شکستن اعتصاب غذای زندانی ها ناراضی هستند .من نمی خواهم خیلی در این باره توضیح بدهم .فقط می خواهم بگویم که گاهی به طاقت انسان ها توجه کنیم .گاهی به طاقت خانواده ها هم نگاه کنیم.نه فقط مادر مجید دری ، مادرعلی پرویز، مادر حمیدرضا محمدی و مادر حسین نورانی نژاد و بقیه مادرها و همسرها نزدیک دو هفته بود چیزی نمی خوردند که مادر من هم که دامادش اعتصاب کرده بود نمی توانست غذا بخورد.
امیرمهدی کوچولو که هرچه مخفی کاری کردیم فایده ای نداشت و چون باهوش است از حرفهای درگوشی بزرگترها فهمید که دایی بهمن اش غذا نمی خورد ،دچار اضطراب شدید شده بود و شب ها خوابش نمی برد و می گفت نمی توانم نفس بکشم و وقتی مادرش می پرسید چرا؟می گفت می ترسم دایی بهمن از گرسنگی بیفته زمین وبعدش دیگه نتونه هیچ وقت از جاش بلند بشه و راه بره ! و من دلم می خواست بهمن زنگ بزند بگویم اگر درخواست شخصیت ها برایت مهم نیست ،لااقل به خاطر امیر کوچولو که نه فقط شب ها توی رختخواب دچار تنگی نفس می شود که در روز چند بار نفسش بندمی آید ،اعتصابت را بشکن .همین!
ضمنا فکر می کنم همین که پیام اعتصاب کنندگان به مردم رسید ،آنها به خواسته شان رسیده اند و ما طاقت نداشتیم که بیشتر از این سلامت شان به خطر بیفتد.اعتصاب دو هفته ای و جمعی زندانیان به اندازه کافی بزرگ و تاثیر گذار بود.چرا باید از تمام شدن آن ناراحت باشیم ؟چند روز دیگر قرار بود مادران و همسران شان نگران سلامت و به خطر افتادن زندگی عزیزان شان باشند؟ممکن بود فاجعه ای برای زندانی ها و یا حتی خانواده هایشان رخ دهد.اگر شما هم مثل من حال آشفته و نزار مادرها را مقابل دادستانی و زندان اوین زیر آفتاب گرم تابستان می دیدید ، با تمام وجود احساس می کردید که زندگی این مادران به خاطر فشارهای روحی وارده ،کمتر از سلامت فرزندان شان درخطر نیست.
باور کنید !ما طاقت اشکهای مادران را ،طاقت غذا نخوردن آنها را ،طاقت ذره ذره اب شدن شان را بیشتر از این نداریم.آنها به اندازه کافی به خاطر زندانی بودن فرزندان شان رنج می کشند ، دیگر بیشتر از این ،از آنها نخواهیم.
برخی از اعتصاب کنندگان بیماری های حاد داشتند و این خیلی ما را می ترساند.بازهم بگویم؟
نوشته شده در
20 مرداد 1389 |
17
نظر
داستان یک عکس
آرش عزیز امروز عکسی را با سایز اصلی از بهمن در وب سایت اش منتشر کرده است .عکسی که در یکسال گذشته بارها در جاهای مختلف منتشر شده اما شاید کسی کمتر کسی بداند عکاسش ارش است و کجا گرفته شده؟
بهمن در این عکس خیلی غمگین به نظر می رسد .آرش این عکس را چند سال پیش از بهمن در انجمن صنفی صنفی روزنامه نگاران گرفت .روزی که به خاطر چند نفر از روزنامه نگاران زندانی برنامه ای کوچک با حضور جمعی از روزنامه نگاران در انجمن و برای اعلام حمایت از آنها برگزار شده بود.بهمن به خاطر دوستان روزنامه نگارش خیلی غمگین بود که در عکس کاملا غم را در چهره اش حس می کنید
لینک عکس
http://www.kosoof.com/archive/511.php
با دیدن این عکس دلم بیشتر برای بهمن تنگ شد و راستش بیشتر از همه روزهای گذشته دلم گرفت
نوشته شده در
16 مرداد 1389 |
7
نظر
پاسخ یک دوست : آرى بهمن فولاد نيست ، او بسان الماس است
دوست عزیزی در پاسخ به یادداشت من که بهمن قوی است اما فولاد نیست ،پاسخ زیبایی نوشته است .ببینید :
ژیلا بنی یعقوب روزنامه نگار، با اظهار نگرانی از وضعیت همسرش بهمن احمدی امویی روزنامه نگار و تحلیل گر مسایل اقتصادی که از دوشنبه هفته گذشته در اعتصاب غذا به سر می برد، در یادداشتی ، طولانی شدن مدت اعتصاب غذای همسرش و سایر اعتصاب کنندگان را باعث نگرانی شدید خانواده ها دانست.
او نوشته است به این باور رسیده ام که انسان فولاد نیست که با ضرباتی که بر سرش فرود می آید آبدیده تر شود. به ژيلاي عزيز ياد آور ميشوم كه بهمن و همه آنها كه براي آزادي مقاومت ميكنند، بسان الماسند. پرداخت ميشوند و برنده تز ميگردند. آنها نور را تجزيه ميكنند و چون رنگين كماني به اطراف مي پراكنند. سخت است، آري سخت است تحمل مشقت و سختي هايي كه متحمل ميشوند در بهاي آزادي اما بدان و باور كن كه اين جواهرات پر ارزش، بها از همين مقاومت ميابند و درخشان و سر بلند از اين مهلكه بيرون خواهند آمد و در فرداي آزادي ايران، چون امروز، بر ديده ملتي جاي دارند كه قدر ميداند و بر صدر مينشاند فرزندان دلير و با شرف خود را.
به ژيلاي عزيز ياد آور ميشوم كه بزرگان، نامي بزرگ براي خود ثبت ميكنند در دفتر تاريخ و نور وجودي آن الماسهاي درخشان، بر هر كه بدانها عشق ميورزد، خواهد تابيد. تو و بهمن ، هر دو از الماسهاي ناب ايرانيد.
نوشته شده در
16 مرداد 1389 |
2
نظر
بهمن قوی است اما فولاد نیست
دوازده روز از اعتصاب غذای بهمن و سایردوستان دربندش می گذرد.خبرهای نسبتا موثقی می گوید که بهمن و کیوان صمیمی و مجید توکلی در اعتصاب غذای خشک به سر می برند .این یعنی علاوه براینکه غذا نمی خورند از پذیرفتن آب و هرگونه آشامیدنی خودداری می کنند .من نمی دانم بهمن و دیگر عزیزان دقیقا چند روز در اعتصاب غذای خشک هستند ،فقط می دانم تحمل این نوع اعتصاب با توجه به ازدست رفتن آب بدن بسیارخطرناک تر از اعتصاب تر است و بدن به سختی تاب می آورد.
از نخستین روزهایی که بهمن وارد اعتصاب غذا شد ،نگرانش شدم و از روزی که شنیدم اعتصاب غذای بهمن و چندنفر دیگر حشک است نگرانتر شدم.
بسیاری از دوستان این روزها با لطف زیاد با من اظهار همدردی می کنند و ضمن جملات دلگرم کننده شان می گویند :نگران نباش !بهمن خیلی قوی است ،ورزشکار است ،تحملش برای گرسنگی و تشنگی زیاد است
و من در پاسخ می گویم :
بله .بهمن قوی است ، اما باور کنید سالهاست که به این باور رسیده ام که انسان فولاد نیست که با ضرباتی که بر سرش فرود می آید آبدیده تر شود .انسان مشتی گوشت و خون و استخوان است که ضربه هایی که بر او فرود می اید می تواند آنقدر ضعیف و ضعیف ترش کند که تا مرز نابودی پیش برود.
می دانم !بهمن من قوی است ،مخصوصا قوی در روح و فکر و صبوری .بهمن حتی جسم قوی ای هم دارد .اما هرچه باشد انسان است و آسیب پذیر و وقتی روزهای طولانی هیچ چیزی نخورد ،ضعیف می شود.
آنچه بهمن و سایر دوستانش می خواهند حقوق اولیه و انسانی یک زندانی است نه چیزی بیشتر .ای کاش مسوولان به مطالبات بسیار ابتدایی شان پاسخ بدهند و هرچه زودتر این مرحله سخت برای آنها به پایان برسد . ای کاش اجازه بدهند با آنها ملاقاتی کوتاه و یا تماس تلفنی داشته باشیم .امیدوارم من بتوانم هرچه زودتر دوباره بهمن را ببینم و بقیه خانواده های زندانیان دربند انفرادی عزیزان شان را.
نوشته شده در
15 مرداد 1389 |
10
نظر
بهمن با اعتصاب غذا مخالف بود اما
بهمن وارد هفتمین روز اعتصاب غذایش شده است و من خیلی نگرانش هستم.هیچ وقت ندیدم بهمن با اعتصاب غذا موافق باشد و وقتی شنیدم که دست به اعتصاب غذا زده ،خیلی متعجب شدم و با خودم گفتم ببین !چقدر آنچه اتفاق افتاده برای بهمن سخت بوده که این گزینه را انتخاب کرده است.
در مدتی که بهمن به طور موقت آزاد شده بود بارها با هم در باره مسائل زندان صحبت کردیم و بارها بحث اعتصاب غذا مطرح شد و هربار من به بهمن می گفتم هیچ وقت اعتصاب غذا نکن ،وقتی آنها انواع و اقسام فشارها را به تو به عنوان زندانی وارد می کنند ،خودت در حق خودت بی رحمی نکن و دست به اعتصاب غذا نزن.
حتی به یادش آوردم که سازمانهای حقوق بشری نیز به همین دلیل که اعتصاب غذا اقدام علیه سلامت و جان شخص است ،از آن حمایت نمی کند.
و همیشه لبخندی می زد و می گفت :من اعتصاب غذا نمی کنم .نگران نباش .من هم فکر می کنم نباید علیه سلامت خودمان اقدام کنیم .
اما در این چند روز با اخبار مختلفی که از اوین رسیده ،بارها به خودم گفته ام شاید اگر من هم به جای بهمن و آن شانزده نفر دیگر بودم چاره ای برایم نمی ماند جز گزینه اعتصاب غذا.
سعی می کنم بهمن و دوستان عزیزش را این روزها بیشتر درک کنم و عمق ناراحتی و اعتراض شان را بفهمم .
آرزو می کنم مسوولان زندان و قوه قضاییه بویژه دادستان تهران راهی برای حل ماجرا پیدا کنند.
نوشته شده در
10 مرداد 1389 |
6
نظر
|