
نامه سرگشاده به محمدجواد لاریجانی
آقای لاریجانی !ثابت کنید که به خاطر خشونت و تخریب در زندان بودم همه عمرم را در اوین خواهم گذراند
آقای محمد جواد لاریجانی
رییس ستاد حقوق بشر قوه قضاییه
مصاحبه خانم کریستین امانپور ،خبرنگار" سی. ان. ان" را با شما ، دیدم و خواندم.بخش هایی را که مربوط به نظرات شما در باره روزنامه نگاران زندانی بود ،بارها و بارها خواندم و هربار بیشتر از بارقبل متعجب شدم.شاید شما از پرونده های روزنامه نگاران زندانی کاملا بی خبرید و شاید هم خبر دارید اما ترجیح می دهید که واقعیت را آنطور که خودتان لازم می دانید بیان کنید.
خانم امانپور در این مصاحبه به شما می گوید که در ایران هم اکنون بيش از ۹۰ روزنامه نگار و خبرنگار که بالاترين آمار خبرنگاران زندانی در جهان هستند ،در زندان اند. بعد هم می پرسد چرا اين اتفاق در حال رخ دادن است؟ و شما می گویید : دليل زندانی شدن آنها اعتراض نبوده بلکه خشونت آنها و وارد کردن خسارت به اموال مردم بوده است.
دوباره امانپور می پرسد:"خيلی ها از جمله روزنامه نگاران فقط به خاطر حضور در خيابانها و برخی نيز فقط به خاطر آمدن به خيابانها و نظاره کردن اوضاع زندانی شدند. "
و شما این بار پاسخ می دهید :
خير! هيچ خبرنگار يا روزنامه نگاری به خاطر روزنامه نگاری زندانی نشده اما اگر روزنامه نگاری تحريک به خشونت کرده توسط دستگاه قضايی تحت پيگرد قانونی قرار گرفته اند.
این نامه را برای شما می نویسم که آدرس پرونده خودم ،همسرم و تعدادی از همکاران روزنامه نگارم را به شما بدهم .بروید به شعبه 26 دادگاه انقلاب در خیابان شریعتی ،سری هم به شعبه 15 در همین دادگاه بزنید.شما رییس ستاد حقوق بشر قوه قضاییه هستد و حتما قاضی های محترم این شعبه ها پرونده های من و همکارانم را در اختیارتان می گذارند.
پرونده همسرم بهمن احمدی امویی را در شعبه 26 ورقی بزنید .ببینید کی و کجا دست به تخریب اموال عمومی زده است؟نگاهی هم به پرونده مسعود باستانی در شعبه 15 بیندازید.پرونده هنگامه شهیدی ،بدرالسادات مفیدی ، لی لی فرهادپور ،سعید لیلاز و احمد زید آبادی را هم فراموش نکنید .سری هم به شعبه سه بازپرسی اوین بزنید و پرونده شیوا نظر آهاری را درخواست کنید.کدامیک از اینها خشونت کرده اند یا دست به تخریب اموال عمومی زده اند؟ روزنامه نگارانی که فقط به خاطر فعالیت حرفه ای شان در زندان اند محدود به این چند نام نمی شود.
اگر وقت داشتید نگاهی هم به پرونده خودم که در حوادث پس از انتخابات ،شصت روز در زندان بودم و اکنون منتظر برگزاری دادگاه هستم ،بیندازید. پرونده ای که نمی دانم درکدام شعبه است اما پیدا کردنش نباید کار سختی باشد. اگر حتی یک نشانه کوچک بیاورید که دست به تخریب و خشونت زده ام و یا حتی تحریک به خشونت کرده ام ،داوطلبانه همه باقیمانده عمرم را در زندان اوین خواهم گذراند.
یکی از بازجوهای پرونده روزی در مذمت تخریب هایی که در خیابان ها صورت گرفته با من سخن می گفت که گفتم من هم این تخریب ها را محکوم می کنم اما نکند منظورتان این است که من و یا همسرم دست به تخریب زده ایم که حالا در زندان هستیم؟
بازجویی که خوشبختانه برخلاف بسیاری از بازجوهای بند 209 همیشه خوشرو بود وخنده رو و در مقایسه با برخی از همکارنش تا حد زیادی مودب ،با خنده ای گفت :
"نه بابا !منظورم این نبود .تو و همسرت عرضه آتش زدن و تخریب ندارید "
و من گفتم :"خدا را شکر می کنم که عرضه چنین کارهایی را نداریم ."
همه اتهاماتی که در پرونده بهمن احمدی امویی هست ،همه و همه مربوط به حرفه روزنامه نگاری اش است .شما گفته اید که هیچ روزنامه نگاری به خاطر حضور در تجمع به زندان نیفتاده است .یکی از مهم ترین اتهام های من و همسرم حضور در یکی –دو تجمع بوده است ،آن هم حضور به عنوان خبرنگار ،آن هم با دردست داشتن کارت خبرنگاری و حکم ماموریت از روزنامه هایی که برایش کار می کردیم.
اکنون بهمن به خاطر حضور در تجمع و به قول خانم امانپور نظاره کردن تجمع ها به زندان محکوم شده است .اتهام دیگر همسرم تبانی علیه امنیت ملی است و مصداق این اتهام مسوولیت وی در یک سایت اینترنتی-خرداد نو - است که فردای انتخابات تعطیل شده است .
می بینید !هر صفحه ای از پرونده اش را که ورق بزنید به شغل روزنامه نگاری اش باز می گردد ،به فعالیت های یک روزنامه نگار که منتقد و مستقل بوده است.
من از حقوق قضایی به اندازه شما سر در نمی آورم اما در همین مدت فهمیده ام که تبانی یعنی اقدام مخفیانه و من نمی فهمم چگونه از طریق فعالیت روزنامه نگاری و یا انتشار مطالب در یک سایت اینترنتی می توان کار مخفی کرد .هیچ چیز به اندازه کار روزنامه نگاری علنی هست ؟چگونه کار علنی رسانه ای تعبیر به تبانی و مخفی کاری علیه امنیت ملی می شود؟
باز هم اگر حوصله داشتید پرونده همسرم را ورق بزنید :لازم بوده که دلیل معنوی برای تبانی علیه امنیت ملی برایش ذکر شود .می دانید چه دلیلی به عنوان انگیزه معنوی جرم او مورد استناد قرار گرفته است :همکاری متهم با روزنامه های تندرویی همچون نوروز و یاس نو و خرداد .این ها نیز فعالیت های مطبوعاتی است .نه؟اما نمی فهمم چگونه همکاری با روزنامه هایی که ده –دوازده سال قبل با مجوز دولت منتشر می شده است ،اکنون مستند وقوع جرم همسرم در سال 88 می شود.
حوصله کنید و پرونده اش را باز هم ورق بزنید .دلیل دیگری هم به عنوان رکن معنوی اتهام تبانی برای بهمن احمدی امویی ذکر شده است :او در تیرماه 1378 لحظاتی در تجمع دانشجویان در کوی دانشگاه به عنوان خبرنگار حضور داشته است و گزارش هایش نیز همان موقع در روزنامه ای که برایش کار می کرده ،به چاپ رسیده است .این می شود رکن معنوی تبانی بر ضد امنیت ملی در خرداد سال 1388؟
اتهامات دیگری نیز دارد ،مقالات انتقادی که در چارچوب قانون اساسی در باره دولت نهم نوشته است ،مصداق توهین به رییس جمهوری است و به خاطرش به حبس و شلاق محکوم شده است.
آقای لاریجانی !اکنون نزدیک به هفتاد روزنامه نگار در زندان های جمهوری اسلامی هستند و بسیاری از روزنامه نگاران چون من نیز با قرار وثیقه و در ناامنی کامل به سر می بریم .چون می ترسیم هر مقاله ای از ما دلیلی برای تبلیغ علیه نظام و یا تبانی بر ضد امنیت ملی قرار بگیردمن و اغلب همکارانم ترجیح می دهیم کمتر مقاله و یا گزارشی بنویسیم. در احساس ناامنی ما روزنامه نگاران همین قدر بس که این نامه سرگشاده را قبل از انتشار در اختیار چند نفر از همکارانم قرار دادم .همگی مرا از انتشار این نامه برحذر داشتند گفتند:"ممکن است به خاطر انتشار این نامه تحت تعقیب قرار بگیری و دوباره به زندان بروی .ممکن است پرونده ای که در دادگاه داری با نوشتن این نامه سنگین تر شود و به زندان طولانی تری محکوم شوی."
آقای لاریجانی !من اما با وجود همه این توصیه ها این نامه را منتشر می کنم چون هنوز هم امیدوارم شاید با رسیدن صدای من به شما لحظه ای، فقط لحظه ای درنگ کنید و به عنوان رییس ستاد حقوق بشر قوه قضاییه به فکر احقاق حق همکاران روزنامه نگارم بیفتید .من هنوز اندکی امید دارم .امید دارم که شما اندوهگین باشید که رکورد روزنامه نگاران زندانی را در جهان شکسته ایم و از چین یک میلیارد و اندی جمعیت پیشی گرفته ایم.من هنوز احتمال می دهم شاید شما واقعا از پرونده های روزنامه نگاران زندانی خبر نداشته باشید.
نوشته شده در
7 اسفند 1388 |
6
نظر
احساسات تلخ و شیرین یک ملاقات حضوری با بهمن
بهمن به عنوان یک روزنامه نگار زندانی به خاطر فعالیت های رسانه ای اش بیش از هشت ماه است که در زندان است و من امروز برای سومین بار در تمام این ماهها موفق شدم که بیست دقیقه به صورت حضوری با او ملاقات کنم.
دلم برای یک صحبت مفصل با بهمن تنگ شده بود و رئوس حرفهایی را که می خواستم به او بگویم روی یک کاغذ کوچک نوشته بودم .
تجربه شگفت انگیزی است :تو باید با کسی که روزی چند ساعت گفت و گو می کردی حالا تند و تند از روی یک کاغذ حرفهایت را به او بگویی .مخصوصا اگر او علاقه زیادی به دانستن اخبار سیاسی و اجتماعی داشته باشد بیش از نیمی از این وقت به بیان تیتر وار خبرها می گذرد.
از شگفتی های دیگر زندان اوین این است که تو به عنوان ملاقات کننده حق نداری هدیه ای هرچند کوچک برای عزیزت ببری ،مثلا بردن هرگونه خوراکی حتی یک شکلات کوچک و یا یک سیب سبز ممنوع است اما در عوض زندانی می تواند برای ملاقات کننده ی خودش خوراکی مختصر و یا یک هدیه کوچک که معمولا کاردستی زندانی هاست برایش بیاورد.البته این امکان فقط در ملاقات حضوری هست و نه در ملاقات کابینی.
هم حس خوبی است که از عزیزت هدیه ای دریافت می کنی و هم حس تلخی .چرا که می دانی عزیزت از امکانات خیلی حداقلی در زندان برخوردار است اما با این همه سعی کرده برایت از بهترین خوراکی هایی که در دسترس داشته بیاورد ،خوراکی هایی که از مغازه کوچک اوین به چند برابر قیمت خریداری کرده است.ظاهرا همه محصولات در فروشگاه اوین با قیمتی گرانتر از بیرون فروخته می شود.
می دانی که شاید خودش را از خوردن و نوشیدن چیزی که دوست داشته محروم کرده و آن را برای تو ذخیره کرده است تا در ملاقات برایت بیاورد .اگر نخوری همه نقشه اش برای خوشحال کردن تو به هم می ریزد و اگر هم بخوری حس عجیبی به تو دست می دهد .مثلا بهمن برای من یک کنسرو کوچک آناناس آورده بود که می داند دوست دارم .آناناسی که در بیرون به راحتی در هر مغازه ای و با قیمت مناسب برای من قابل تهیه است اما من باید آناناس اهدایی بهمن را با خوشحالی در سالن ملاقات زندان بخورم که او خوشحال بشود.
البته من با کمال اشتها کمپوت آناناس ام را تا ته خوردم .کلی هم برایم شکلات و شیرکاکائو و کیت کت که می داند خیلی دوست دارم ،خریده بود و اصرار می کرد که با خودم به خانه ببرم.البته من این کار را کردم .اما می دانید !حس عجیبی است .کاش من می توانستم برایش خوراکی به زندان ببرم نه اینکه از زندان برای خودم خوراکی بیاورم.
نوشته شده در
3 اسفند 1388 |
5
نظر
ما امیدی به ازادی بهمن نداریم اما امیدواریم دیگران ازاد شوند تا...
شنیده ام به زودی تعدادی از زندانی ها آزاد می شوند .من از آزادی زندانی ها خیلی خوشحالم.هم به خاطر خودشان و هم به خاطر آنها که در زندان می مانند.
ما که امیدی به ازادی بهمن نداریم .امیدواریم با ازادی تعدادی از زندانی ها لااقل فضای نفس کشیدن برای زندانی ها در زندان بوجود بیاید.
بهمن می گوید هم اکنون در یک سلول که در حدود سی و پنج متر است ، او و چهل نفر دیگر زندانی هستند.می گوید که همه روزمان در صف می گذرد :صف دستشویی ،صف حمام ،صف تلفن ،صف خرید.
وضع آنقدر بحرانی شده است که می گوید خوش به حال مسعود واحمد که به زندان رجایی شهر منتقل شده اند.لااقل می توانند پای شان را دراز کنند!
پرسیدم :کتاب می خوانی؟
گفت :کتاب ؟مگر می شود که در چنین فضایی کتاب هم خواند
بنابراین امیدوارم روند آزادی ها ادامه پیدا کند.شاید یک رفاه حداقلی نصیب زندانی ها شود.
نوشته شده در
28 بهمن 1388 |
5
نظر
احکام سنگین زندان امیر کوچولو برای اعضای خانواده ما
بعضی وقت ها آدم نمی داند باید بخندد یا گریه کند
مثل وقتی که امیرکوچولوی هفت و نیم ساله دیروز به مادربزرگش گفته است :"فکر کنم به زودی من را هم بگیرن و ببرن زندان."
این روزها امیر هم مثل خیلی دیگر از بچه ها اخبار بازداشت ها را می شنود و حالا احتمال داده به زودی نوبت خودش برسد!نوبت خودش برسد که هنوز هشت سالش تمام نشده و کلاس دوم دبستان است.
بعد از صدور حکم هفت سال و چهار ماه زندان برای دایی بهمن اش که خیلی هم دوستش دارد ،این روزها یکی از بازی های امیر صدور حکم برای اعضای خانواده است که هر بار باعث خنده همه می شود و من نمی دانم باید بخندم یا گریه !
آخرین احکامی که امیر صادر کرده است مربوط به همین دیروز است که من خانه شان بودم و به همه گفت ساکت !ساکت !حکم صادر کرده و می خواهد اعلام کند.روی یک کاغذ سفید با خط درشت نوشته بود و می خواند:
برای مادر بزرگم به جرم نفرین کردن که هر روز و هرشب می گوید خدایا از اینایی که بهمن را بی گناه انداختند زندان ،نگذر :هشتاد سال زندان.
برای خاله ام به خاطر خواندن شعر و سرود :هفتاد سال زندان
و از همه خنده دار تر به من که رسید گفت :
برای ژیلا بنی یعقوب به جرم جریان های سیاسی ،دویست سال زندان
در حالی که همه از شنیدن آخرین حکم قهقهه می زدند ،من پرسیدم:امیرجونم ،جریان های سیاسی یعنی چی؟
نمی دونم.از تلویزیون شنیدم!
راستی یادم رفت برای خودش هم حکم صادر کرده بود:
برای امیرمهدی ،کلاس دوم ابتدایی به جرم شعار دادن در کنار تلفن خونه شون ،سیزده سال زندان
فکرش را بکنید انگار شوخی شوخی او هم یاد گرفته حکم صادر کند و چقدر هم حکم های وحشتناک و سنگین !
نوشته شده در
4 بهمن 1388 |
5
نظر
یک اتهام بهمن احمدی امویی:انتشار شعر حماسی از حکیم ابوالقاسم فردوسی
باورکنید هر چیزی را می توانستم تصور کنم ،جز این را که یکی از اتهامات بهمن (احمدی امویی ) در حکم صادره از سوی قاضی شعبه بیست و شش دادگاه انقلاب ،انتشار شعری حماسی ازحکیم ابوالقاسم فردوسی در روز بیست و دوم
خرداد ماه در سایت خردادنو اعلام شده باشد.بهمن سردبیر سایت خرداد نو بود . وب سایتی که در مجموع دو ماه فعالیت داشت
باور نمی کنید؟نه ؟اما در حکم قاضی پیرعباس ، قاضی شعبه بیست و شش دادگاه انقلاب
یکی از موارد اتهامی بهمن چنین ذکر شده است :
"انتشار شعری حماسی در 22 /3 /88 جهت تهییج و تحریک مردم به اغتشاش تحت عنوان حال ما از زبان حکیم ابولقاسم فردوسی
بریزید خون از پی خواسته / شود روزگار مهان کاسته
همانا که آمد شما را خبر / که ما را چه آمد ز اختر به سر"
بیست و دوم خردادماه روز برگزاری انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری در ایران بوده است . قاضی در حکم صادره خود انتشار این شعر را مصداق تبلیغ علیه نظام و تحریک مردم جهت اغتشاش ذکر کرده است .قاضی پیرعباس در حکم خود توضیح نداده است که دقیقا کدام واژه در شعر حکیم ابوالقاسم فردوسی به مثابه تبلیغ علیه نظام است و از کدام بخش آن تهییج مردم به اغتشاش برداشت می شود.
بهمن از این مورد اتهامی خودش اصلا خبر نداشت و من بعد از دیدن متن کامل رونویسی شده حکم در دفتر وکیلش ،این را تلفنی به او گفتم .(جهت اطلاع تان معمولا احکام صادره برای متهم در دادگاه انقلاب در اختیار وکیل و متهم قرار نمی گیرد و برای آنها قرائت می شود .البته گاهی وکلا این اجاره را پیدا می کنند در دفتر دادگاه بنشینند و از روی حکم صادره رونویسی کنند. )
بهمن که انگار بیشتر از من دچار بهت و حیرت شده بود.گفت :"امکان ندارد!شعر فردوسی ؟تبلیغ علیه نظام ؟تحریک مردم جهت اغتشاش از طریق شعر فردوسی؟ ژیلا باز تو با من شوخی ات گرفته است ؟"
فکر کنم آخرش هم باورش نشد.چون کلی خندید و گفت :"متشکرم از خلاقیت تو! موضوع بامزه ای را برای خنداندن من ساخته ای ."
گفتم:" اصلا تو چنین شعری را در سایت خرداد نو منتشر کرده ای یا نه؟ گفت :من از کجا یادم بیاید؟گفت :اولا من تنها کسی نبودم که در آن سایت مطلب منتشر می کردم .ثانیا چون روز بیست و دوم خرداد بوده ،حتما برای تشویق مردم به مشارکت حداکثری در انتخابات بوده است .چون مگر روز بیست و دوم خرداد اصلا خبری از اعتراض و اغتشاش بود؟
بعد از این توضیح ها انگار هنوز هم موضوع باورش نشده باشد که گفت :"جالا جوک گفتی دیگه ژیلا!واقعیت نداشت که این یکی از اتهام من بوده است؟"
گفتم :"مگر حکم را به تو ابلاغ نکرده اند ؟"
گفت :"چرا !اما اجازه ندادند متن کاملش را بخوانم ."
بله !می فهمم !لابد مثل همان روزی که ماموران وزارت اطلاعات برای بازداشت من و تو به منزل ما آمده بودند و حاضر نشدند حکم بازداشت را به دست ما بدهند که بخوانیم و ببینیم اصلا اسم ما توی حکم هست یا نه!یادم هست یکی از ماموران وزرات حکم را از فاصله ای دور به ما نشان داد و من نتوانستم بخوانمش. حالا هم عجیب نیست که تو اجازه پیدا نکرده باشی متن حکمی را که برایت صادر شده ،به صورت کامل بخوانی."
همین قدر بس است که بدانی :" به عنوان یک روزنامه نگار در مجموع به هفت سال وچهارماه حبس تعزیری و 34 ضربه شلاق محکوم شده ای " و البته لازم نیست بدانی که یکی از دلایلش انتشار شعر حکیم ابوالقاسم فردوسی بوده.
یکی دیگر از اتهامات بهمن در همین حکم انتشار اخبار محرمانه ذکر شده است .قاضی در این باره نیز نوشته است : متهم در سایت خرداد نو اقدام به انتشاراخبار و گزارش هایی کرده که جنبه محرمانه داشته ( هشدار کارکنان وزارت کشور نسبت به دست کاری در ارای مردم )این خبری است معجول و جعلی بودن آن در پرونده اتهامی آقای ... ثابت گردیده است . قاضی توضیح نداده است که یک خبر جعلی چطور می تواند جنبه محرمانه داشته باشد.
احتمالا من از هوش کافی برای درک متن های سنگین حقوقی برخوردار نیستم.اگر کسی می داند چطور یک خبر جعلی می تواند جنبه محرمانه داشته باشد لطفا به من توضیح بدهد. از نوابغ علم حقوق و بازجویی عاجزانه می خواهم که مرا راهنمایی کنند.
نوشته شده در
30 دی 1388 |
3
نظر
نامه ای به قاضی شعبه بیست وشش دادگاه انقلاب
آقای قاضی پیرعباس ! شما منتقد بودن را دلیل مجرم بودن بهمن دانسته اید!
آقای قاضی پیرعباس !
چند روز پیش همسرم ،بهمن (احمدی امویی ) خبر حکمی را که شما برایش صادر کرده بودید ،تلفنی از زندان به من داد:"هفت سال و چهارماه حبس تعزیری و 34 ضربه شلاق برای یک روزنامه نگار !"
راستش این روزها شنیدن صدور چنین احکامی از سوی شما و همکارانتان آنقدر عادی شده است که اگر حکمی جز این می دادید ،شگفت زده می شدیم.
عجیب تر اینکه چند هفته قبل از برگزاری دادگاه بهمن ،یکی از دخترهای جوان خانواده که نسبت نزدیکی با او دارد ، به من تلفن زد و گفت شنیده است که دادگاه انقلاب به چند نفر از متهم ها حکم برائت داده است .صدایش خیلی نگران بود و گفت :"می ترسم که بهمن هم حکم برائت بگیرد."
پرسیدم :"خب این که نگرانی ندارد"
سرم فریاد زد :"چطور متوجه نیستی که اگر تبرئه بشود آبروی بهمن و همه خانواده می رود؟وقتی همه زندانی های سیاسی حکم های سنگین می گیرند اگر بهمن تبرئه شود و یا حتی حکم سبک بگیرد ،یعنی با بازجوهایش همکاری کرده است ،یعنی آن چنان که تا به حال فکر می کردیم بهمن مقاوم و مصمم نبوده است.نمی دانی اگر بهمن حکم سبک بگیرد چقدر در دانشگاه ضایع می شوم . وقتی سعید لیلاز و احمد زید ابادی و عبدالله مومنی چنین احکام سنگینی گرفته اند ،هرکس حکم نگیرد ضایع می شود."
کشور عحیبی داریم آقای قاضی !نه؟که حکم برائت در آن موجب سرمشاری خواهد بود.همسر یکی از زندانی ها نیز که در انتظار صدور حکم شما بود ،به شوهرش گفته بود :"وای به حالت !اگر کمتر از شش سال حکم حبس بگیری."
آقای قاضی ! وعده انقلابی که پدران ما در سال 57 کردند ،این نبود که در نظام برآمده از آن زندان های طولانی موجب افتخار باشد و حکم برائت موجب سرافکندگی .
مجبورم همین جا بگویم یکی از تهدیدهای برخی از بازحوها در زندان برای برخی از زندانی ها این بود :"اگر بخواهیم تو را خراب کنیم برایت حکم برائت می گیریم. "راستی چه شده است که حتی برخی از بازجوها هم حکم برائت را موجب شرمساری می دانند.
آقای قاضی !من برای شما نامه می نویسم که بگویم حتی یک لحطه از حکمی که به بهمن داده اید تعجب نکردم اما از یک دلیل شما برای مجرم دانستن بهمن شوکه شده ام.
شما می دانید که خانم فریده غیرت ،وکیل دلسور بهمن یکی از محورهای دفاعش را از او این قرار داده بود :"موکلم یک روزنامه نگار مستقل و منتقد است .او بنابر وطیفه حرفه ای یک روزنامه نگار نگاهی انتقادی به پدیده ها دارد .به همین دلیل نه فقط در دوره چهار ساله دولت احمدی نژاد در مقالات متعددش برنامه های اقتصادی وی را نقد کرده که او بارها عملکرد رییس جمهوری پیشین خاتمی و دولتش را نیز نقد کرده است .بهمن نویسنده کتاب اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی است که بخش هایی از آن به نقد عملکرد دولت مهندس موسوی در دوران نخست وزیری اش اختصاص دارد."
با خبر شدم شما برای محکومیت بهمن همین دفاعیات وکیل مدافعش را مورد استناد قرار داده و در حکم صادره نوشته اید :همین که به همه ی دولت ها انتقاد می کرده نشان می دهد که مغرض است [و لابد مجرم!] (نقل به مضمون )
آقای قاضی پیرعباس !شما واقعا منتقد بودن را دلیل مجرم بودن می گیرید؟ ایا شما می دانید که وظیفه اصلی روزنامه نگاران نظارت بر قدرت و نقد آن است .روزنامه نگار با انداختن روشنایی بر نقاط تاریک جامعه تلاش می کند به اصلاح امور کمک کند.این یک اصل پذیرفته شده و بدیهی در جهان امروز است که اگر جامعه ای به اصل مترقى نقد پاي بند نباشد و نقدهاى ديگران را برنتابد، جامعه پویایی نخواهد بود .حتما شما هم بارها جملاتی با این مضمون را شنیده اید که اگر برنتابيدن نقد ديگران تبديل به فرهنگ یک جامعه شده باشد، آن جامعه مسیری جر تحجر و پسرفت را طی نخواهد کرد.
من نمی خواهم شما را محکوم کنم ،حتی نمی خواهم که شما را متهم به بی عدالتی کنم.سالهاست که آموخته ام انسان ها را به راحتی محکوم نکنم ،حتی اگر این انسان قاضی پرونده همسرم باشد که حکم سنگین به او داده است .من می دانم مشکل ریشه ای تر از نحوه نگاه شخص شما به روزنامه نگاران و حرفه روزنامه نگاری است.شما تقصیر زیادی ندارید که ویژگی های شغل روزنامه نگاری را نمی شناسید! سالهاست روزنامه نگاران فریاد می زنند که دادگاه روزنامه نگاران باید با حضور هیئت منصفه مطبوعاتی برگزار شود.با حضور کسانی که جنس کار روزنامه نگاری را می شناسند .انها می دانند که وظیفه حرفه ای یک روزنامه نگار نگاه نقادانه به مسائل است .آنها می دانند در دانشکده های روزنامه نگاری به دانشجویان این رشته آموخته می شود که نگاهی انتقادی به دلتمردان داشته باشند و نه متملقانه.
شاید بگویید اتهام بهمن مطبوعاتی نبود!واقعا نبود آقای قاضی؟ تمام مستنداتی که شما برای محکومیت بهمن به کار برده اید به وظایف حرفه ای بهمن باز می گردد.شما او را به تبانی برعلیه امنیت ملی محکوم کرده اید.تنها دلیل این اتهام سردبیری سایت خرداد نو بوده است .آیا سردبیری یک وب سایت چیزی جز فعالیت مطبوعاتی است؟تبلیغ علیه نظام ،تبانی و توهین به رییس جمهور همه و همه اسامی مختلفی است که این روزها باز پرس های دادگاه انقلاب برای فعالیت های روزنامه نگاری بهمن و سایر روزنامه نگاران زندانی به کار گرفته اند.جز این است؟
آقای قاضی !می دانم اگر صفحه های طولانی را در وصف نقادی و جامعه نقدپذیر سیاه کنم ،فایده ای نخواهد داشت چرا که احتمالا خواهیدگفت این ها سوغات غرب است.
اما شنیده ام یک انسان کاملا مذهبی هستید.بنابراین در ستایش نقادی جمله معروفی از پیامیر گرامی اسلام را به یاد شما می آورم :"به چهره چاپلوسان و متملقان خاک بپاشید."
به همین دلیل به جای دلیل آوردن از اندیشمندان جهان در ضرورت نقد و نقدپذیری جوامع بخش هایی از جملات یکی از دوستان حوزوی شما را به یادتان می آورم که در وصف نقادی های آقای مصطفی خمینی فرزند رهبر فقید انقلاب نگاشته است:
"ستونهای علم با پیچک نقد جاذبه و طراوت می گیرد، قلب دانش با خون نقد می تپد ساحلهای ناشناخته بحث با کشتی نقد فتح می شود و قانون ظهور اندیشه های برتر در حکومت نقد سامان می پذیرد:مصطفی خمینی همه را نقد می کرد،همه زمینه ها را نقد می کرد و همیشه نقد می کرد. چرا که می دانست نقد، گوهر ذهن بشر است . نقد حد و مرز نمی شناسد(به نقل از سایت اطلاع رسانی حوزه نت ،مقاله ی نقد اصولی از دیدگاه مصطفی خمینی )
حالا معیارهای روزنامه نگاری مستقل برایتان ارزشی ندارد، آیا نامه 53 امام علی هم اهمیتی ندارد که به کارگزارانش آموخته است که عرصه ای را فراهم کنند که مردمان به راحتی و با صراحت و شفافیت سخن گویند و انتقاد کنند و دغدغه ای نیز نداشته باشند که این امر برایشان پیامدهای خطرناکی دارد(تفسیر موضوعی نهج البلاغه ، مصطفی دلشاد)
حالا شاید به نظر شما این از آموزه های غربی ها به روزنامه نگاران باشد که قدرت را نقد کنند! در باره توصیه امام علی چه می گویید که "جامعه ای که در آن فرهنگ مشارکت و نصیحت و نقد نباشد ،از رحمت و برکت به دور است :"در مردمی که نصیحت کننده یکدیگر نیستند و نصیحت کنندگان را دوست نمی دارند ،خیری نیست(غررالحکم ،جلد دوم ،ص 267)
آقای قاضی !
اگر منتقد بودن یک روزنامه نگار برای شما نشانه غرض ورزی است در دنیای روزنامه نگاری نشانه شرافت ، استقلال و حرفه ای بودن یک روزنامه نگار است .یعنی روزنامه نگاری که رها از همه وابستگی های سیاسی و جناحی سعی می کند وظیفه حرفه ای اش را انجام بدهد.چرا که اویک روزنامه نگار است ،یک روزنامه نگار مستقل.
نوشته شده در
23 دی 1388 |
4
نظر
شیوای عزیز !طاقت بیار
نگران شیوای عزیزم هستم که این روزها در سلول انفرادی است .سلولی که سرمایش او را خیلی اذیت می کند .بارها به زندانبان هایش گفته خیلی سردم است اما باعث نشده که به او پتوی اضافی بدهند.
نگران شیوای عزیزم هستم که برخلاف روح قوی اش ،جسمی نحیف دارد و من نگران غذا نخوردنش هستم و بیمار شدنش .شنیدم چند روز پیش به خاطر اعتصاب غذا به بهداری زندان منتقل شده بود و این من را خیلی نگران کرده
کاش می توانستم صدایش را بشنوم و از سلامتش مطمئن .کاش می توانستم به او بگویم :طاقت بیار !دوست من .طاقت بیار!
نامه پدر و مادر شیوا نظر آهاری به بازجویش را بخوانید
شیوا قصدی جز دفاع از انسان ها ندارد
نوشته شده در
13 دی 1388 |
8
نظر
آقای دادستان تهران ! اجازه ندهید بهمن را از سلول انفرادی به دادگاه ببرند
محاکمه بهمن به زودی در شعبه 26 دادگاه انقلاب تهران برگزار می شود.او همچنان در سلول انفرادی به سر می برد و من حتی نمی دانم که از روز برگزاری دادگاه خودش مطلع شده است یا نه؟تمام تماس های تلفنی و ملاقات هایش را با ما قطع کرده اند و در چنین روزهایی که باید خودش را برای دفاع آمده کند ،این موضوع خیلی نگرانم می کند.در سلول انفرادی حتی حق داشتن قلم و کاغذرا هم ندارد.او چگونه می تواند در چنین شرایطی و بدون حق تماس با ما و یا وکیلش خود را برای جلسه دادگاه آماده کند؟به همین خاطر نامه ای برای داستان تهران نوشته ام که شاید وضع ویژه او را مورد توجه قرار دهد.امیدوارم که توجه کند.
متن این نامه چنین است :
آقای دادستان تهران
در ملاقاتی که چندی پیش با شما داشتم با خوشرویی زیاد با من گفت و گو کردید .گلایه هایم را از آنچه در این مدت بر همسرم ،بهمن احمدی امویی رفته بود،شنیدید.حتی وقتی گفتم که " آقای دادستان گاهی فقط یک درصد احتمال بدهید که حق با زندانی و یا خانواده اش باشد و نه با بازجوهای پرونده ،لبخندی زدید و گفتید :"بله !احتمال دارد وبه همین دلیل هم فقط حرفهای آنها را نمی شنویم و حرفهای شما را نیز گوش می دهیم ."
آقای دادستان در همان جلسه به شما گفتم که همسرم چند ماه است که در بلاتکلیفی کامل به سر می برد و حتی پرونده ثبت شده ای در دادگاه انقلاب ندارد و شما همان موقع گوشی تلفن را برداشتید و دستور ردادید هرچه زودتر پرونده اش در مسیر قانونی قرار گیرد.
برای شما توضیح دادم که بهمن و خیلی دیگر از زندانی های حوادث پس از انتخابات روزهای طولانی را در زندان انفرادی گذرانده اند و به یادتان آوردم که حتی براساس قوانین داخلی ایران انفرادی به خودی خود به عنوان آزار و شکنجه متهم شناخته شده و به همین دلیل غیرقانونی است.گفتید از وقتی شما دادستان شده اید تمام تلاش تان را در این باره به کار بسته اید و تقریبا همه زندانی های حوادث پس از انتخابات را از انفرادی خارج کرده اید.گفتید همه تلاش تان را می کنید که حقوق شهروندی همه متهمان مراعات شود و محاکمه شان در شرایطی انسانی و مناسب برگزار شود.
آقای دادستان !بهمن پس از تحمل 65 روز انفرادی دربند 209 اوین به بند عمومی منتقل شد اما ده روز پیش او را به خاطر اعتراض به وضع نامناسب بند 350 دوباره به سلول انفرادی تبعید و حق تماس تلفنی و ملاقات را از او سلب کرده اند.بنا ندارم که در این نامه به شرایط نامناسب و گاه غیر قابل تحمل این بند بپردازم ، نمی خواهم به شدید بودن مجازاتی که برای همسرم به خاطر اعتراض به شرایط نامناسب زندان در نظر گرفته اند ،بپردازم. حتی نمی خواهم بپرسم چرا شدیدترین نوع مجازات را در این مورد برای بهمن در نظر گرفته اند؟من فقط می خواهم به یاد شما بیاورم که جلسه محاکمه او به زودی در دادگاه انقلاب برگزار خواهد شد و این کمترین حق یک متهم است که بتواند در روزهای قبل از محاکمه اش خود را برای دفاع آماده کند.شما این حق را برای او قائلید یا نه؟ آیا این حق را برای او قائل هستید که در چنین روزهایی بتواند با وکیل و خانواده اش تماس و ملاقات داشته باشد یا نه ؟شاید که نیازمند آماده کردن مستندانی برای دفاع از خود باشد ،شاید که نیازمند مشورت گرفتن باشد و اصلا شاید فقط و فقط نیازمند روحیه گرفتن باشد تا در یک شرایط روحی مناسب تر در دادگاه حاضر شود.
آقای دادستان !اما همه این حقوق اکنون از او گرفته شده است ،او حق ندارد از امکان تلفن و ملاقات با خانواده و وکیلش استفاده کند . ما حتی نمی دانیم که آیا او از زمان برگزاری جلسه محاکمه اش با خبر است یا نه؟همه این مسائل من و دیگر اعضای خانواده بهمن را به شدت نگران کرده است.
آقای دادستان !اگر تنبیه بهمن را به خاطر اعتراضی که به شرایط نامناسب رفاهی و بهداشتی بند کرده ،ضروری می دانید ، شاید بتوانید اجرای بخشی از این تنبیه را به روزهای پس از دادگاهش منتقل کنید. اجازه بدهید در چنین روزهایی با بودن در سلول عمومی و حق استفاده از تلفن و ملاقات خودش را برای دادگاهی که به زودی برگزار می شود ،آماده کند.
آقای دادستان !اجازه ندهید که بهمن احمدی امویی را از سلول انفرادی به دادگاه ببرند.این اتفاق بی شک با گفته های شما در رعایت اصول شهروندی متهم مغایر است.
ژیلا بنی یعقوب
نوشته شده در
7 آذر 1388 |
13
نظر
برای تو که در سالروز ازدواجمان در گوشه سلول انفرادی هستی
امروز درست یازده سال از با تو بودن برای من می گذرد.درست در همین روز بود که زندگی مشترک را آغاز کردیم .آن روز در مراسمی ساده و کوچک این شروع را جشن گرفتیم .تو مثل همیشه ساده بودی .حتی کت و شلوار هم نپوشیده بودی .همان شلوار جین با پیراهنی را که دوست داشتم و دوست داشتی پوشیده بودی .به اصرار دوستان و فامیل فقط موقع عکس انداختن یک کت هم پوشیدی .
همه می گفتند:" تا به حال دامادی به این بی تکلفی ندیده بودیم."تو هم مثل من حوصله نداشتی روی صندلی مخصوص عروس و داماد جند ساعت بنشینی و همه اش این طرف و آن طرف می رفتی.مهمان ها که از راه می رسیدند سراغ من و تو را می گرفتند:پس عروس کجاست ؟داماد کجاست؟"من را بالاخره می شد در گوشه ای از آپارتمان کوچک مادرم با دوستانم پیدا کرد.اما تو را ،نه !یا توی حیاط مشغول کمک برای آماده کردن شام بودی و یا توی آشپزخانه آماده برای کاری دیگر
و امروز به عکس هایمان نگاه می کنم .به همان لباس غیر رسمی و به لبخندی که به مهربانی ات اضافه می کند. دارم برایت می نویسم و سعی می کنم بغض نکنم .بغض نکنم و اشک نریزم .من هم به تو قول داده ام که قوی باشم و هم به خودم.
بهمن !اکنون بعداز یازده سال برای تو می نویسم .برای تو که در سالروز ازدواجمان در گوشه سلول انفرادی هستی .لابد در گوشه ای نشسته ای و تو هم آن روز را به یاد می آوری که من هم مثل تو تحمل لباس رسمی را نداشتم و بعد از یکی –دو ساعت از فرصتی استفاده کردم و لباس سفید عروسی ام را با یک بلوز و شلوار ساده عوض کردم و تو که من را در لباس غیر رسمی ام دیدی ،گفتی :"حالا بهتر شد ! آنطور لباس ها به تو نمی اید .همین بلوز و شلور ساده بیشتر برازنده تو است ."
و موقع شام چقدر خندیدیم که همه مهمان ها داشتند شام می خوردند به جز من و تو که شام نداشتیم .انگار شام کم آمده بود !درست هم برای من و تو کم آمده بود.
به مهمان ها گفتم :"توجه !توجه ! یک خبر مهم برایتان داریم !توجهی که به عروس و دامادها می شود به خاطر لباس شان است و چون من و بهمن با لباس عروسی و دامادی مرسوم نیستیم همه فراموش کردند که به ما شام بدهند."
همه خندیدند و عمه مهربانم بشقابی غذا برای ما آورد و گفت :"الهی بمیرم !عروس و داماد باید اول از همه شام می خوردند."
و توگفتی :"البته عروس و دامادهای حسابی نه من و ژیلا"
حالا تو در گوشه انفرادی به چه می کنی ؟تو کدام تصویر مراسم ازدواج مان را به یاد می آوری؟شاید به سعید لیلاز فکر می کنی که از طرف تو شاهد عقد ما بود و تند و تند داشت دفتر ازدواج را امضا می کرد.سعید مثل همیشه با نشاط بود و زیاد شوخی می کرد و همه را می خنداند.حالا هم تو در زندان اوین هستی و هم شاهد عقدت .چه کسی فکرش را می کرد؟
می دانم یکی از مهم ترین نگرانی هایت این روزها تنها بودن من است .اما من تنها نیستم .نمی دانی چقدر دوستان خوبی داریم.جنبش سبز مردم دل ها را بارها به هم نزدیک کرده است .وقتی بیایی برایت می گویم که دوستان خوب مان این روزها خوبتر شده اند و حتی کسانی که روزی به هردلیل از من و یا تو رنجیده بودند و یا به هردلیلی از ما خوششان نمی آمد ،این روزها چقدر با من مهربان و همراه هستند .وقتی آمدی دوستان تازه ام را به تو معرفی می کنم که هدیه زندان به من هستند و هدیه جنبش سبز .زندان خیلی خوبی ها برای من داشت ،اما شاید مهم ترینش دوستان تازه ای باشد که پیدا کرده ام.بعضی از این دوستان آزاد شده اند و برخی هنوز در زندان اند و من به همه شان و به دوستی شان افتخار می کنم.
دوستان نادیده ای هم دارم که تنها راه تماس شان با من از طریق ایمیل های پرمهر و محبت شان است .نمی دانی چه همراهان خوبی برای غم ها و شادی هایم ستند .هرلحظه نگران تو هستند و نگران من .نگران همه زندانی ها و خانواده هایشان.
نوشته شده در
27 آبان 1388 |
44
نظر
بهمن توانست سبزی آن سوی دیوارهای اوین را ببیند،هرچند از پشت سیم خاردار
بعد از چند ماه بالاخره توانستم به صورت حضوری با بهمن ملاقات کنم.زودتر از او به سالن ملاقات رسیده بودم.سالن بزرگ بود و تعداد خانواده هایی که ملاقات حضوری داشتند اندک ... پس می توانستم هر کدام از صندلی ها را برای نشستن انتخاب کنم.اول فکر کردم میز و صندلی ها فرق زیادی با هم ندارد.نزدیکترین میز را به دری که زندانی ها از آنجا وارد می شوند ،انتخاب کردم و نشستم . دیوار مقابلم پنجره هایی بزرگ داشت.پنجره هایی که می شد درختان توی خیابان آن سوی زندان اوین را دید.از جایم بلند شدم و نزدیکترین میز را به پنجره ها انتخاب کردم و نشستم .با خودم گفتم این جوری بهمن در نیم ساعتی که با من ملاقات دارد می تواند شاخه های درختانی را ببیند که آن سوی دیوارهای زندان قرار دارند و می دانستم برای یک زندانی این خیلی غنیمت است .دوباره به درختان نگاه کردم .درختها از پشت سیم خاردارهای دیوارهای بلند اوین دیده می شد.جایم را چند بار عوض کردم.دنبال نقطه ای بودم که بهمن بتواند درخت ها را بدون سیم خاردار ببیند.اما چقدر تلاشم بی ثمر بود . دیدن هیچ درختی بدون سیم خاردار ممکن نبود. بهمن مجبور بود که سبزی درخت ها را از پشت سیم خاردارها ببیند.اما هرچه بود می توانست سبزی آن سوی اوین را ببیند.
بهمن آمد ، چقدر هیجان آور بود که بعد از چند ماه می توانستم صدایش را مستقیم بشنوم و نه از پشت سیم تلفن ! می توانستم که چهره اش را واضح و شفاف ببینم و نه از پشت شیشه های مات سالن ملاقات کابینی و از همه مهم تر می توانستم دستش را توی دستم بگیرم و آرام به او بگویم :دوستت دارم و صبوری ، آرامش و مقاومت ات را می ستایم.
وقتی مامور سالن ملاقات گفت :"وقت تمام شده !"هنوز خیلی از حرفهایمان مانده بود.اما چاره ای نبود ،وقت تمام شده بود.
خوشحالم که بهمن توانست سبزی آن سوی دیوارهای اوین را ببیند ،هرچند از پس سیم خاردارها
نوشته شده در
23 آبان 1388 |
7
نظر
|