|
دانشجويان هنوز راضي نشده بودند،درکوی دانشگاه چه گذشت-بخش سومجمعه14 تیر 1387 روزنامه صبح امروز،تابستان 1378 گزارش :ژیلا بنی یعقوب صبح نزديك ميشد؛ صبح نوزدهم تيرماه. دانشجويان همچنان در خيابان اميرآباد شمالي تجمع كرده بودند: در پشت نردههاي سبزرنگ. نيروهاي انتظامي و پليس ضدشورش نيز همچنان از مواضع استقرار خود پاسداري ميكردند. دانشجويان ميگفتند كه گروههاي مهاجم و فشار در پشت پليس ضدشورش سنگر گرفتهاند. دانشجويان هنوز حاضر نبودند به خوابگاههاي خود بازگردند. تلاش بيوقفه دكتر فرهادي وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشكي، دكتر معين وزير فرهنگ و آموزش عالي، دكتر خاتمي معاون وزير بهداشت، مصطفي تاجزاده معاون سياسي وزير كشور و ديگر فرستادگان دولت خاتمي براي آرام كردن دانشجويان، هنوز نتيجه نداده بود. خشم دانشجويان آنقدر زياد بود كه هنوز هيچ دعوتي نتوانسته بود آن را فروبنشاند. دانشجويان با كينه زياد درباره مهاجمان و شبه نظاميان سخن ميگفتند. دانشجويي با پاي پانسمان شده ميگفت: «ما ضاربان خود را ميشناسيم، آنها بارها به تجمعهاي قانوني ما يورش آوردهاند و مارا مضروب كردهاند، آنها در پارك لاله ما را كتك زدهاند... آنها قبل از دوم خرداد نيز ما را مورد ضرب و شتم قرار دادهاند، ما از فرداي دوم خرداد شادمانه در انتظار برخوردي جدي با آنها بوديم... اما انگار اميد بيهودهاي بود... آنها كه از حماسه دوم خرداد زخم خورده بودند، عمليات ضرب و شتم خود را وارد فاز تازهتري كردند، ما انتظار داشتيم دولت خاتمي بتواند گروههاي فشار و شبهنظاميان ناشناس را مهار كند و سرجاي خود بنشاند... اما نه فقط اين اتفاق نيفتاد كه آنها هر روز گستاختر از روز قبل به كارهاي خلاف قانون خود ادامه دادند... ما نميدانيم چرا دولت خاتمي نتوانسته است براي مهار آنها كاري از پيشببرد، ما بايد بدانيم كه چه كساني از گروههاي فشار حمايت ميكند... ما ميخواهيم بدانيم آنها با چه كساني ارتباط دارند.» لقمههاي نان و پنير و اتومبيلهاي مدل بالا! دانشجويان گرسنه بودند، بيش از 24 ساعت بود كه چيزي نخورده بودند. دانشجويي ميگفت:
* ساعت به پنج صبح نزديك ميشد كه يك وانت وارد جمعيت شد. جواناني ايستاده بر پشت وانت براي دانشجويان بستههاي كوچك غذا پرتاب ميكردند، بستهاي كه شامل يك تكه نان تافتون، يك تكه كوچك كالباس و يك عدد خيارشور بود. بستههاي غذا به همه نرسيد... تعداد دانشجويان خيلي زياد بود... دقايقي بعد لقمههاي نان و پنير كه هديه همسايگان بود نيز ميان دانشجويان دستبهدست ميشد. همسايهها براي بچهها آب خنك نيز آوردند: در تنگهاي شيشهاي. چند روز پس از فاجعه كوي دانشگاه، نشريه جبهه ارگان انصار حزبالله خبر داد كه "در شب پس از حادثه اتومبيلهاي مدل بالاي خارجي بارها براي دانشجويان كنسرو غذا، نوشابههاي خارجي و... آوردند." متأسفانه(!) ما اين ماشينها و كنسروهاي خارجي را نديديم. ما فقط لقمههاي كوچك نان و كالباس را ديديم كه آن هم توسط وانت توزيع ميشد نه اتومبيلهاي خارجي. * در يكي از كوچههاي فرعي اميرآبادشمالي كه توسط نيروي انتظامي مسدود شده بود، گفتوگويي ميان دانشجويان و نيروي انتظامي در جريان بود. دانشجويي فرياد زد:
هيچكس از ميان نيروي انتظامي پاسخش را نداد.
( و باز هيچكس پاسخي نداد.)
دانشجوياني كه در نزديك او بودند به دوست خود پرخاش كردند، يكي از آنها گفت:
دانشجويي با سر پانسمان شده، گفت:
يك دانشجو رو به سربازاني كه با سپر و باتوم نشسته بودند، گفت:
صدايي از آن عقب شنيده شد، از پشت سر سربازان نيروي انتظامي:
مردي كه اين حرفها را ميزد آرامآرام جلو ميآمد، لباس شخصي بر تن داشت و يك بيسيم در دست:
دانشجويي پاسخش را داد:
و دانشجوي ديگري گفت:
و باز همان مرد كه لباس شخصي پوشيده بود و بيسيم در دست داشت، گفت: شما دانشجو نيستيد، اگر دانشجو بوديد بايد الان در دانشگاه بوديد و تزتان را مينوشتيد نه در خيابان... شما كه دانشجو نيستيد. دانشجويان به خشم آمدند و شعار دادند. دلم ميخواست از سربازان نيروي انتظامي درباره اين واقعه و علت حضورشان در اينجا سؤالاتي بكنم. به راستي آنها درباره حادثه كوي دانشگاه چه ميدانستند. به طرف آنها رفتم و پرسيدم: شما ميدانيد اينجا چه اتفاقي افتاده است؟ از حادثه ديشب چيزي ميدانيد؟ كسي پاسخم را نداد. - شما از چه وقت اينجا هستيد؟
- چرا حرف نميزنيد، ميدانيد اينها كه اينجا تجمع كردهاند و شما در برابرشان صفآرايي كردهايد، چه كساني هستند؟
شما ميدانيد اينها دانشجو هستند و ديشب مورد ضرب و شتم قرار گرفتهاند؟... ميدانيد؟ بالاخره يك سرباز به سخن آمد: اينها دانشجو نيستند، اينها خرابكارند. چه كسي به شما گفته اينها خرابكارند؟ تا آمد جواب بدهد، صدايي رسا و خشن مانعش شد: كسي جوابشان را ندهد، هيچكس حق ندارد با «آن طرفيها» حرف بزند. ( آيا منظورش از «آن طرفيها» دانشجويان بودند؟) و من دوباره از همان سربازي كه پاسخم را داده بود، پرسيدم: - تو ميداني ديشب در اينجا چه اتفاقي افتاده است؟
با لهجه غليظي حرف ميزد، لهجهاي كه نفهميدم مال كجا است. - تو اهل كجايي؟
- چرا؟
همان مرد از دور فرياد زد: خانم! از اينجا برويد، حق نداريد با اينها صحبت كنيد، برويد! خيلي زود از اينجا برويد! همين حالا! تا صبح ماندند صبح نوزدهم تيرماه آغاز شده بود: شنبه نخستين روز هفته كاري، فرهادي، معين، تاجزاده و رضا خاتمي هنوز مشغول گفتوگو با دانشجويان بودند. همه خسته بودند، چشمهاي پر از خوابشان را به زحمت بيدار نگه داشته بودند. ديشب وقتي دانشجويان از فرستادگان دولت خاتمي خواسته بودند كه به آنها تضمين بدهند كه ديگر بار شبهنظاميان به خوابگاه حمله نكنند، اينطور پاسخ شنيده بودند: ما تا صبح همين جا، در كنار شما ميمانيم تا اگر دوباره حمله كردند، جزو كشتهشدگان باشيم... و آنها تا صبح در كنار دانشجويان ماندند. رضا خاتمي و معين در خيابان اميرآباد جلوي در اصلي كوي دانشگاه بر زمين نشسته بودند... چشمهايشان از شدت خستگي سرخ شده بود. يكي از مسؤولان كوي دانشگاه براي دانشجويان خبر آورد:
( آيا اينجا ميدان جنگ بود؟) ... نيروي انتظامي عقبنشيني كرد. دانشجويان نيز نردههاي سبزرنگ و سطلهاي آشغال را كه با آن مواضع خود را مشخص كرده بودند، به عقب كشيدند و در نزديكي در اصلي كوي دانشگاه مستقر شدند. مردم نميدانند بر ما چه رفته است مصطفي تاجزاده با آخرين گروه دانشجويان كه در بيرون كوي مستقر بودند گفتوگو ميكرد تا آنها را مجاب كند . نردههاي آهني را به داخل كوي ببرند و خودشان هم به داخل كوي دانشگاه بازگردند:
و دانشجويي به تاجزاده گفت:
و باز تاجزاده دانشجويان را به آرامش دعوت كرد:
تاجزاده از عصر ديروز تا صبح امروز - نوزدهم تيرماه - يكسره مشغول گفتوگو با دانشجويان بود. او ساعتها بود كه تلاش ميكرد دانشجويان را آرام كند و آنها را به داخل كوي دانشگاه بازگرداند. به همين دليل دانشجويا بارها از تاجزاده عصباني شدند، آنها ميخواستند در خيابان بمانند و به تحصن خود ادامه بدهند. اما «محمدرضا باهنر» يكي از عناصر جناح راست در مجلس شوراي اسلامي چند روز پس از حادثه كوي دانشگاه گفت: وزارت كشور كه بالاترين مسؤوليت برگزاري امنيت كشور را بر عهده دارد، در اين مجموعه حركتها، نه تنها اقدام مؤثري در جهت حل قضيه نكرد، بلكه مشخصاً آقاي تاجزاده معاون سياسي وزير و شخص آقاي موسويلاري، بعضاً در پي غامضتر كردن ماجرا برآمدند. تعدادي از عناصر سياسي آن جناح بهطور مرتب در كوي دانشگاه رفتوآمد داشته و به جاي دعوت دانشجويان به آرامش، آنان را به مقاومت دعوت كردهاند. «محمدجواد لاريجاني» نيز هفتهاي پس از فاجعه كوي دانشگاه در روزناه كم تيراژ ابرار نيز معاون سياسي وزير كشور را متهم كرد. او نوشته بود: «اينكه سياسيون و گروههاي سياسي در دانشگاهها دنبال پايگاه باشند و از دانشجويان براي اغراض خود بهره بگيرند، هم موضوعي عجيب يا منحصر به كشور مانيست. اما آنچه عجيب و قابل تأمل است، نقش دولت در آشوب دانشجويي اخير است... تشويقهاي معاون سياسي وزارت كشور و مشاوران رئيسجمهوري كه با حضور خود در ميان دانشجويان معترض اصرار بر ادامه حركت تا تعيين تكليف نيروي انتظامي! قانون مطبوعات! و قس علي هذا همه حكايت از تشويق دراند...» من در دفترم هستم ساعت از هفت صبح گذشته بود كه مصطفي تاجزاده سوار بر موتورسيكلت از دانشجويان خداحافظي كرد و به دفتر كارش در طبقه هجدم وزارت كشور رفت. وقتي ميرفت به دانشجويان گفت: «بچهها من در دفتر كارم در وزارت كشور هستم، اگر كاري داشتيد تماس بگيريد... حتماً تماس بگيريد. يادتان نرود!" دانشجويي خبر آورد كه از سوي دفتر تحكيم وحدت ده روز عزاي عمومي اعلام شده است و قرار شده دانشجويان به نشانه عزا بازوبند سياه و پيشانيبند سياه ببندند. او در آخر گفت: "بچهها، قرار است فردا ساعت 11 صبح در دانشگاه تهران تجمع كنيم. دانشجويان دانشگاههاي ديگر هم ميآيند، يادتان نرود!" وقتي خيابان اميرآبادشمالي را به سمت روزنامه ترك ميكردم، دانشجويي به من گفت:
يك دانشجوي ديگر نيز گفت:
يك دانشجو كه هم پايش پانسمان شده بود و هم سرش، گفت:" مهاجمان وقتي ما را كتك ميزدند، من فرياد زدم: «تو را به حضرت زهرا نزنيد» با تعجب گفت: زهرا، مگر شما زهرا را ميشناسيد... ببينيد چه تبليغاتي عليه ما شده است، ببينيد ما چگونه به آنها معرفي شدهايم. چه كسي مسؤول ايجاد چنين تفكري درباره ما است؟ چرا انحصارطلبان اينگونه درباره ما فكر ميكنند؟" نوزدهم تيرماه، ساعت 8 صبح رفتوآمد مردم شروع شده بود، مردم با تعجب زياد به نردههاي سبزرنگي نگاه ميكردند كه خيابان با آن مسدود شده بود. تعجب مردم وقتي بيشتر شد كه در اطراف كوي دانشگاه دانشجوياني را ديدند كه با سر و صورت زخمي و دست و پايي پانسمانشده و با لباس زير، به آنها نگاه ميكردند. بعضي از دانشجويان روي آسفالت خيابان دراز كشيده بودند، خستگي زياد رمق ايستادن و حتي نشستن را از آنها گرفته بود، بسياري از آنها خوابشان برده بود. سؤالهاي مردم شروع شده بود: بچهها! اينجا چه خبر است، چه اتفاقي افتاده است... |